تبليغاتX
.
.

چون از زندگی خسته شده‌بود، مرخصی گرفت و رفت به جهان ديگر    يه بنده خدا


سحر از بسكه ناليدم زهجران        بر احوالم تــــــرحم كرد جانان

خرامان مو پريشان سويم آمد         بفايز بست از نو عهد و پيمان        فايز


سلام به همگي بعد از حدود يكماه سكوت اين اولين نوشته ي منه تو آخرين ماه تابستون. شايد بگيد چرا دير به دير آپ مي كني و من جوابي برا اون نداشته باشم اما راحت ميتونم جواب هايي رو بدم كه باور كردنش هم سخت نيست به عنوان مثال ميتونم بگم اين يك ماه رو به خاطر نتيجه نگرفتن بچه هاي المپيك چيزي ننوشتم يا اون رو به گردن رفتن هاي پياپي برق منطقه بندازم و يا جواب رو اينجوري عنوان كنم كه تو اين مدت خيلي گرفتار ساخت و ساز ساختمون بودم و يا هزاران جواب ديگه ولي خداييش اينا همش بود و من خسته بودم خسته از همه چي ،  ازخودم ، از كارگرا، از ورزشكارا ، از ملت و بيش از همه از دولت!

راستي چه خوب ميشد اگه با يه كار دولت ، ملت همه سكوت ميكردند نه اين سكوت كه كسي چيزي نگه سكوت به اون معني كه وبلاگي ها نننويسن ، كارگرا كار نكنن ، معلما نرن سر كلاس و هزاران هزار شاغل و شغل كه خودشون رو فيلتر كنند. اون وقت بود كه يكي حتما مي گفت چه مرگتونه؟

مرديم از بي برقي و بي آبي

كجاييد اي ابرهاي باران زا بر ما بباريد ، تا به گفته اون دوست كه تا خوب باشد.

نوشته شده توسط مذهب روستایی در ساعت 16:47 | لینک  |